هوا سرد است
دلم در انتظار فصل گرم و خوشه های سبز گندم زار می ماند
سحر نزدیک تر از بانگ اذان قد قامتی دارد
و من در کلبه ی تنهایی خود در مصلای نیاز هستم
خدا یا غصه هایم را تماشا کن
دل رنجیده ام را مداوا کن
دگر صبری ندارم تا دوباره ماتمی از نوع نامردی ببینم
غصه ی جهل و تظاهر
ماتم دیندار بازی های قوم مجهول الهویه
اشک تمساح دغل کاران بی ایمان
خدایا من به محراب نیاز ایستاده ام
شاید دعایم مستجاب گردد
رهایم کن ....
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 14:1  توسط محمدرضا
|

