زخم دلم چون غنچه اي شكفت
خون شد جگر از بس سخن نگفت
بغضم شكست در كوچه هاي آه
اشكم روان بر جويبار روزگار
فتواي عشق بر من مي زنند
كافر شدم گوئيا در حريم يار
دل را به ديده سپردم اين اولين خطا
بر حكم ديده بماندم اين دومين خطا
عاشق شدم پريشان و زخم دل
بر خاك نشستم چون قايقي بر گل
امشب كه يلداي دلشكستگي است
آيا سحر به من التفاتي مي كند؟
پيغام مرا قاصدك به كجا مي برد؟
آيا سپيده به انتظارخواهد نشست؟
آيا غزال گريز پاي عشق
روزي به صيد دلم خواهد فتاد؟
آيا ستاره بخت سياه من
خواهد شكست طلسم شب و سحر؟
آيا بغض شكسته ام روزي ........


